تبليغاتX
دل نوشته های یه دوست

دل نوشته های یه دوست

برگی از یک نوشته...!

گروه 99

 گروه 99   گروه 99  

پادشاهي كه بر يك كشور بزرگ پادشاهي مي‌كرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود. اما خود نيز علت را نمي‌دانست.

روزي پادشاه در قصر قدم مي‌زيد. هنگامي كه از آشپز‌خانه عبور مي‌كرد، صداي ترانه‌اي را شنيد. به دنبال صدا پادشاه متوجه يك آشپز شد كه روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد. پادشاه بسيار تعجب كرد و از آشپز پرسيد:

چرا اينقدر خوشحال هستي؟

آشپز جواب داد:

قربان، من فقط يك آشپز هستم، تلاش مي كنم تا همسر و بچه‌ام را شاد كنم ما خانه‌اي حصيري تهيه كرده‌ايم و به اندازه‌ي كافي خوراك و پوشاك داريم، بدين سبب من خوشحال و شاد هستم. پس از شنيدن سخن آشپز پادشاه با نخست‌وزير در اين مورد بحث كرد. نخست وزير به پادشاه گفت:

قربان اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست. اگر او به اين گروه نپيوندد معلوم مي شود كه مرد خوشبيني است. پادشاه با تعجب پرسيد گروه 99 چيست؟

نخست‌وزير جواب داد: اگر مي خواهيد بدانيد كه گروه 99 چيست، بايد كاري انجام بدهيد، يك كيسه با 99 سكه‌ي طلا جلوي خانه‌ي آشپز بگزاريد، بزودي خواهيد دانست گروه 99 چيست؟

پادشاه بر اساس حرفهاي نخست‌وزير فرمان داد يك كيسه طلا با 99 سكه‌ي طلا را جلوي خانه‌ي آشپز قرار دهند.

آشپز پس از انجام كارها به خانه برگشت و جلوي در كيسه را ديد. با تعجب كيسه را به اتاق برد و باز كرد.

با ديدن سكه‌ها‌ي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت. آشپز سكه‌هاي طلا را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سكه؟ آشپز فكر كرد كه اشتباهي رخ داده است. بارها و بارها طلاها را شمرد. ولي واقعا 99 سكه بود.

او تعجب كرد كه چرا تنها 99 سكه است و 100 سكه نيست. فكر كرد يك سكه‌ي ديگر كجاست؟

شروع به جستجوي سكه‌ي صدم كرد. اتاقها و حتي حياط را زير و رو كرد. اما خسته و كوفته و نا اميد به اين كار خاتمه داد. آشپز بسيار دل شكسته شد تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش كند تا يك سكه‌ي طلايي ديگر به دست آورد و ثروت خود را  هر چه زودتر به يك صد سكه‌ي طلا برساند. آن شب تا دير وقت كار كرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد كرد كه چرا او را بيدار نكرده‌اند. آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند. او فقط تا حد توان كار مي كرد. پادشاه نمي دانست كه چرا اين كيسه چنين بلايي را بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزير پرسيد.

نخست وزير  جواب داد : قربان حالا اين آشپز رسما به عضويت گروه 99 در آمده است.

اعضاي اين گروه چنين افرادي هستند ، آنان زياد دارند اما راحت نيستند تا آخرين حد توان كار مي كنند تا بيشتر به دست آورند، مي خواهند هر چه زودتر يك صد سكه را از آن خود كنند و اين علت اصلي نگراني ها و دردهاي آنهاست.

آنها به همين سادگي شادي و رضايت را از دست مي دهند و اعضاي گروه 99 ناميده مي شوند.

 

موفقيت به دست آوردن چيزي از است كه دوست داريد و خوشبختي دوست داشتن چيزي است كه دوست داريم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:3  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

سخنان آموزنده از گابریل گارسیا ماکز

 

 سخنان آموزنده از گابریل گارسیا ماکز

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود

 در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن

 یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

 در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

 در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم

 بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

 در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد

و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

 در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن

وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

 در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

 در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز باید بعد از خوردن آنچه لازم است

آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در70سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست

 بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

 در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است

به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

 در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

 در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:56  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

شراب در شعر شاعران


  • «آنچه عقلت می‌برد شر است و آب»

  • «اگر دل خوش بود می‌خوشگواراست// شراب تلخ در غم زهر مار است»

  • «ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم// با این‌همه مستی زتو هشیارتریم// تو خون کسان خوری و ما خون رزان// انصاف بده کدام خونخوارتریم»

  • «باده بر مُرده صدساله روان می‌بخشد// مگذارید ز دستش که عجب اکسیری است»

  • «باده کم‌خور، خرد به باد مده»

  • «بر در می‌خانه رفتن کار یکرنگان بود// خودفروشان را به کوی می‌فروشان راه نیست»

  • «به بانگ مطرب و ساقی اگر ننوشی می// علاج کی کنمت "آخرالدواء الکی"»

  • «به راحت نفسی رنج پایدار مجوی// شب شراب نیرزد به بامداد خراب»

  • «به شیراز ار نصیب ما نشد از آن می‌خُلر// مباد آسیبی از دوران نجف‌آباد و جلفا را»

  • «به فریادم رس ای پیر خرابات// به یک جرعه جوانم کن که پیرم»

  • «به می‌پرستی از آن نقش خود بر آب زدم// که تا خراب کنم نقش خودپرستیدن»

  • «بیار باده و بازم رهان ز رنجوری// که هم به باده توان کرد دفع مخموری»

  • «بی‌شرابی آتش اندر ما زده است// کیست کو آبی به این آتش زند»

  • «تا زهره و مه در آسمان گشت پدید//بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید//من در عجبم ز می‌فروشان که ایشان//زین به که فروشند چه خواهند خرید؟»

  • «تا کی غـم آن خورم که دارم یا نه// وین عمر به خوشدلی گزارم یا نه// پر کن قدح باده که معلومم نیست// کاین دم که فرو برم برآرم یا نه»

  • «تا می‌ناب ننوشی نبود راحت جان// تا نبافند بریشم، خز و دیبا نشود»

  • «ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود// تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار»

  • «چنین گوی پاسخ به کاوس کی// که کی آب دریا بود همچو می»

  • «چو پیری در آید ز ناگه به مرد// جوانش کند باده سال‌خورد»

  • «چون ابر به نوروز رخ لاله بشست// برخیز و به جام باده کن عزم درست// که‌این سبزه که امروز تماشاگه ماست// فردا همه از خاک تو برخواهد خاست»

  • «چه خوری کز خوردن آن چیز تو را// نی چو سرو آید اندر نظر و سرو چو نی// گر کنی بخشش گویند که می‌کرد نه او// ورکنی عربده، گویند که او کرد نه می»

  • «چه لازم است به زاهد به‌زور می دادن// به خاک تیره مریزید آبروی شراب»

  • «چیست حاصل سوی شراب شدن// اولش شر و آخر آب شدن// در دل از سور او سروری نه// هرچه او داد جز غروری نه»

  • «دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم// خوش آن‌که بر در میخانه برکنم علمی»

  • «شیخم به‌طنز گفت حرام است می نخور// گفتم به‌چشم، گوش به‌هر خر نمی کنم»

  • «در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است// صراحی می‌ناب و سفینه غزل است»

  • «درویش که می‌خورد، به میری برسد// ور روبهکی خورد به شیری برسد// گر پیر خورد جوانی از سر گیرد// ور زان که جوان خورد به پیری برسد»

  • «دریاب که از روح جدا خواهی رفت//در پرده اسرار فنا خواهی رفت//می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای//خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت»

  • «دوش دیدم که ملایک در می‌خانه زدند//گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند»

  • «ساقی ار باده به اندازه خورد نوشش باد// ورنه اندیشه این کار فراموشش باد»

  • «ساقی سیم‌ساق من گر همه دُرد می‌دهد// کیست که تن چو جام می‌جمله دهن نمی‌کند»

  • «سختم عجب آید که چگونه بردش خواب// آن را که به کاخ‌اندر یک شیشه شراب است»

  • «شراب لعل می‌نوشم من از جام زمردگون// که زاهد افعی وقت است، می‌سازم به وی کورش»

  • «طرفی ز کتاب خود نبستم// شد رهن شراب دفتر ما»

  • «عروسی است می، شادی آيين او// که بايد خرد کرد کابين او// به‌روز آنکه با باده کُشتی کند// فکنده شود گر درشتی کند// ز دل برکشد می تف و دود و تاب// چنان چون بخار زمین آفتاب// چو عود است و چون بيد تن را گهر// می آتش که پيدا کند زو هنر// گهرچهره شد آينه چون نبيد// که آيد در او خوب و زشتی پديد// دل تیره را روشنایی می است// که را کوفت‌تن، مومیایی می است// بدان! می کند بددلان را دلیر// پدید آرد از روبهان کار شیر»

  • «عیب می‌جمله چو گفتی هنرش نیز بگو//نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند»

  • «قومی زپی مذهب و دین می‌سوزند// قومی زبرای حورعین می‌سوزند// من شاهد و می‌دارم و باغی چو بهشت// ویشان همه در حسرت این می‌سوزند»

  • «کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود// که علم بی‌خبر افتاد و عقل بیحس شد»

  • «کفاره شراب‌خوری‌های بی‌حساب// هشیار در میانه مستان نشستن است»

  • «مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی// که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز»

  • «من و انکار شراب؟ این چه حکایت باشد// غالبأ این‌قدرم عقل و کفایت باشد»

  • «وصل نخواهم که هجر قاعده اوست// خوردن می ‌به‌زحمت خمار نیرزد»

  • «هرچند بهشت صد کرامت دارد// مرغ و می وحور سرو قامت دارد// ساقی بده این باده گلرنگ به نقد// کان نسیه او سر به قیامت دارد»

  • «هرچه داری شب نوروز به می‌ساز گرو// غم فردا چه خوری روز نو و روزی نو»

  • «هنگام می وفصل گل و گشت و چمن شد// در باغ بهاری تهی از زاغ و زغن شد// از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد// دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد»

  • «یارب آن زاهد خودبین که به‌جز عیب ندید// دود آهیش در آیینه ادراک انداز»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:25  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته : چند پند آموزنده ...!

**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انيشتين

**جرج آلن: اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند

**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس

**همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.

**شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد. زرتشت

**چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر.

**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.

**روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

**بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد.

**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.

**اي صميمى اي دوست

**گاه بيگاه لب پنجره‎ ‎خاطره ام مي آيي. اي قديمي اي خوب

**تو مرا ياد كني يا نكني، من به يادت هستم.

**آرزويم همه‎ ‎سرسبزي توست.

**دايم از خنده، لبانت لبريز

**دامنت پر گل باد.

**برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال

**بنگر که تو چگونه می افتی

**آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند.

**فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.

**چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.

**از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.

**آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند.

**شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **

**وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....

**دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي **

**اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (کورش کبير)

**نويسنده معروفي مي گويد: زن مانند کروات است هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار مي دهد.

**چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده

**موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد.

**تمدن جديد زن را كمي عاقلتر كرده است، اما به واسطه آزمندي مرد، بر رنج زن افزوده است.

**زن ديروز همسري خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه اي بي نوا.

**شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست.

**زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره.

**پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو نپيچي.

**دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.

**انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.

**تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است.

اُرد بزرگ

** نصیحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)
وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)

**چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس
از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.

**اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.
عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.

**عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.

**به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند. شکسپير

**زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:18  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته : قشنگه...!

چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر.

دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.

انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.

تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است.

اُرد بزرگ

 

همتون رو دوست دارم/////////////////

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:22  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

دزد کلوچه ...

شبی در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چند ساعتی به زمان پروازش مانده بود. او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت, کتابی خرید و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای نشست. او غرق مطالعه کتاب بود که ناگاه متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دوتا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد. زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت.  

 

زن به مطالعه کتاب و هراز گاهی خوردن کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد. در همین حال, « دزد » بی چشم و روی کلوچه داشت پاکت او را خالی می کرد. زن با گذشت زمان هر لحظه بیش از پیش خشمگین می شد. او پیش خود اندیشید:« اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شک و تردیدی حسابش را کف دستش گذاشته بودم!!! »    

  

به ازای هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت, مرد نیز یکی بر می داشت. وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود زن متحیر ماند که چه کند. مرد درحالی که تبسمی بر چهره اش نقش بسته بود, آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.   

 

مرد در حالیکه نصف کلوچه را به زن تعارف می کرد, نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف دیگر را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید:« این نه تنها دزد است, بلکه بی ادب هم تشریف دارد. عجب! حتی یک تشکر خشک وخالی هم نکرد! »    

  

زن در طول عمرش به خاطر نداشت که اینچنین آزرده خاطر شده باشد, به همین خاطر وقتی که بلندگوی فرودگاه پرواز به مقصد او را اعلام کرد, از ته دل نفس راحتی کشید. سپس وسایلش را جمع کرد و بی آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیافکند, راه خود را گرفت و رفت.  

 

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحۀ باقی مانده را نیز بخواند و کتاب را تمام کند. همین که دستش را در کیفش برد, از تعجب در جایش میخکوب شد. پاکت کلوچه هایش در مقابل چشمانش بود!!!   

  

زن با یاس و ناامیدی, نالان به خود گفت:« پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم! » دیگر برای عذرخواهی دیر شده بود. حزن و اندوه سراسر وجود زن را قرا گرفت و فهمید که« بی شرم, بی ادب, نمک نشناس و دزد, خود او بوده است!»   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:19  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته : باور اندیشه ...!!!

کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.



توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال  رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:15  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته : طمع

نجس ترين چيز دنيا ...!

روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست. براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.


وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد.


عازم ديار خود مي شود در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سؤال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است تو اين کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.


خلاصه وزير به خاطر رسيدن به تاج و تخت هم که شده قبول مي کند و آن کار را انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد: " کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري ...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:34  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

خواستگاری خودم...قسمت 2

داشتم میگفتم...خلاصه دوباره مامانم زنگ زد و قرار شد یه روز جمعه از جمعه های مهر ۸۸ بره صحیت کنه  و اون روز من و مامانم و دختر داییم رفتیم من بیرون وایسادم و اونا رفتن تو ...وای چه استرسی داشتم یه سره تا اونا بیان بیرون هزار دفعه تو یه امام زاده که اونجا بود رفتم دستشویی اومدم....بالاخره اومدن و گفتم چی شد گفتن آدرس گرفتم آدرس مغازه رو و خونه و مامانم آدرس بیمارستانی که توش به دنیا اومده بودم رو داده بودن//...  گذشت منتظر شدیم تا بیان تحقیق ، باباش هی این دست اون دست میکرد ، بالاخره انقدر عموی سمیرا گیر داده بود اومدن ،یه روز پنچشنبه که بازار زود بسته میشد( اومدن قضیه ملا نصرالدین که به مکتب نمی رفته اگه میرفته جمعه میرفته...) منم اون روز تو بالکن مغازم وایساده بودم دیدمشون دیدم همین طور میچرخن و سیگار میکشن نعشه کرده بودن خفن... هموش معلوم بود از قیافش باحاله اما بابای سمیرا اوه اوه... خلاصه بعد یه نیم ساعت چرخیدن یه عملی(مهدی علیزاده) رو پیدا کرد که پای دستگاه تو مغازه داداشش کار میکرد رفتن در ضمن بگم من رفته بودم آبمیوه و ... خریده بودم اگه عقلشون کشید بیان تو مغازه از خودمم سوال بپرسن پذیرایی کنم اما حیف...  خلاصه با مهدی علیزاده صحبت کردن و رفتن یه گوشه ما هم یه ترلی بار آهن داشتیم هممون جلو مغازه بودیم کارمندام شریکم داداشم و... شلوغ بود عجیب اونها هم از دور آماره مارو داشتن یه نیم ساعتی نگاهمون کردن و رفتن...بعد منم رفتم پیشه یارو گفتم اینا اومدن چی مگفتن؟گفت پرسیدن میخوام به اینها آهن بدم چطورین خلاصه اینم گفته حسابشون خوبه بعد بابای سمیرا گفته برا تحقیقه اما علیزاده به من نگفتش ولی من بهش گفتم دختر میخوام بگیرم بیا ازم تحقیق کن بگو... تا اینکه... پس فرداش دیدم صبح ساعت ۶ سمیرا زود اومده بیرون به سمت سرکارش بهم زنگ زد مثل ابر بهار گریه میکرد،گفتم چی شده گفت بابام اومده تحقیق یارو گفته تو معتادی منو میگیییییییییییییی وای...اوه اوه خوابه صبح از کام پرید...گفتم چی ... بعد خود سمیرا گفت جان من قسم بخور تو معتادی گفتم این چه حرفیه میزنی گفت پس چرا چند دفعه سیگار کشیدی؟؟؟~!!! منو میگی گفتم بعد ۱سال بهم شک داری...کجای قیافم میخوره یه چیزیش رو بگو قبول دارم...دوباره گریه کرد من راضیش کردم آروم شد...منم که عصبی قاطی کردم میهواست تو بازار خشتگ علیزاده رو پرچم کنم اما علی شریکم گفت صبر کن...   (ادامش رو میگم دوباره میرم بخوابم ببخشید))

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:24  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته : زندگی در کمال آرامش

 

---------------------------------------------------------------

برای آنکه بتوانید با دیگران در کمال آرامش زندگی کنید

از آنها جز آنچه می توانند در راهتان نثار کنند

چیز دیگری نخواهید ...!

---------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:7  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته :گاندی

 

--------------------------------------------------------------------

هیچ وقت نمی توانید با مشت گره کرده

دست کسی را به گرمی بفشارید ...!

--------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:5  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته : گوته

 

---------------------------------------------------------------------------

بامردم جوری رفتار کن که گویی همانی هستند که باید باشند 

و کمکشان کن همانی شوند که لایقش هستند...!

---------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:4  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته : ديل کارنگی

 

 

عظمت مردان بزرگ 

از طرز رفتارشان با مردمان کوچک آشکار می شود

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 23:3  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

برگی از یک نوشته : طوطی و کلاغ

 

کــلاغ و  طــوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند


طوطی اعتراض کرد و زیبا شد


کلاغ به رضایت خدا راضی شد


و هم اکنــون طــوطـی در قفــس است و کــلاغ آزاد...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:54  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

خواستگاری خودم...

داستان ازدواج من...

تقریبا یکسال ونیم پیش بود که از طریق (گلناز)  خانمه دوستم شاهین با سمیرا جون آشنا شدیم و کم کم دیدیم که بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم... از قبل  عید ۱۳۸۸ تصمیم گرفتم برم خواستگاری مادرم زنگ زد خونشون و صحبت کرد...اما پدرش گفت فعلا نمی خوام شوهرش بدم ما هم گفتیم باشه تا یه چند ماهی بعد ...سمیرا تو خونشون میگفت من میخوام ازدواج کنم...پدرش هم خواستگار هایی می خواست به خودش بماسه...باورتون نمیشه خیلی پدر حرام زاده داره...خیلی کی رو دیدی به نفع خودش بخواد دختر شوهر بده...    الان خوابم میاد حالا ادامش رو میگم ببینید چه خبرا میشه...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:11  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

يك همچو برادري... داستاني جالب و خواندني  !!!

 

يك همچو برادري...   


يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:48  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

شيطان ونمازگزار

 

شيطان ونمازگزار  

 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش

را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر

باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه: (دنبالشم)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:45  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  | 

جملات بزرگان...

برای زندگی فکر بکنید امّا غصه نخورید (دیل کارنگی)



---------------------------------------

اشکال دنیا اینست که جاهلان مطمئن هستند و دانایان مردّد (برتراندراس)
------------------------------------
 
هیچ کاربزرگی بدون اراده بزرگ میسرنیست ( بالزاک)
---------------------------------------
مانند سایه ناپایداریم و مانند خاک بی مقدار از کجا بدانیم که تا
فردا زنده خواهیم ماند ( هوراس)
----------------------------------
آنقدر به تاریکی لعنت نفرستید، شمعی روشن کنید ( کنفوسیوس)

------------------------------
شاید کسی رو که با تو خندیده فراموش کنی اما کسی رو که با تو

اشک ریخته هرگز
--------------------------------
 
آن کس که به فکر فردانیست به غم فردا گرفتار می شود ( کنفوسیوس)


----------------------------------

زندگی کوتاه است و راه دراز و فرصتهازود از دست می روند هرآنچه بخواهید بدست خواهید آورد بشرطی که استقامت را

سرمایه خود قرار دهید (لافونتن)
------------------------------------------------
 
دشمنی هیچکس را در دل راه نده، این کار تـو را همیشه

غمگین نگه می دارد

---------------------------------------------
 
عقل دروجود ما قدرت حیرت آوری دارد پس بهتراست که فکر را حاکم وجود خود قرار دهیم ( گوته)
---------------------------------------------
 
 
کسی که کتاب می خواند به وقت بیش از پول احتیاج دارد
هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دیـدکـه همیشه وقـت کـم و کوتـاه است تنها کسی مـوفـق می شودکـه به انتظاردیگران ننشیند
---------------------------------------------

 
اندکی درنگ کن تا زودتر به نتیجه برسی ( فرانکلین)


---------------------------------------------

پول نمیتواند برای ما دوست فراهم کند امّادشمن به تعداد بسیار در جمع آوری دوستان، دوری از آنها و ترک آنها زیاد عجله نکن(سولدن)
---------------------------------------------

محبت هزینه ای ندارد، مهربان باشیم ( شامفور)

---------------------------------------------

می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:41  توسط حسین توحیدی(مارکوپولو)  |